گفتوگوی اختصاصی SNNTV با خانواده شهید ایلیا علیخانی +فیلم

به گزارش گروه استانهای خبرگزاری دانشجو، پنجشنبه ۱۸ دیماه در میدان فردوسی شاهینشهر استان اصفهان گروهی از نیروهای بسیجی پایگاه بسیج امام علی علیهالسلام برای حفظ آرامش و دلگرمی مردم به خیابان میآیند، اما گروهی از تروریستهای مسلح در میدان، این گروه را دوره میکنند و به بدترین شکل به شهادت میرسانند.
یکی از این نیروها یسیجی شهید کربلایی ایلیا علیخانی جوان ۱۷ ساله فرادنبهای است که ۲۳ دی ماه در بروجن تشییع و در زادگاه خود یعنی فرادنبه به خاک سپرده شد.
خبرنگار این رسانه به منزل دایی پدر این شهید در فرادنبه رفته و با پدر و مادر ایشان به گفتوگو نشسته است که در ادامه شرحی از این دیدار را میخوانید:
مادر شهید:
شیدا خانی مادر شهید ایلیا هستم، کارمند بهزیستی بودم، اما قبل از اینکه باردار شوم خانهداری را انتخاب کردم تا بهتر بتوانم مادری کنم، تربیت فرزندم مهمتر از شغل و درآمد بود. ایلیا فرزند اولم است و خواهرش ۱۴ ساله و امیرمهدی ۸ ساله فرزندان دیگرم هستند.
سوال: در تربیت فرزندتان چه اصولی را رعایت کردید که لقب شهید را ازآن خود کرد؟
شغلم را کنار گذاشتم تا پسرم در دامن مادر رشد کند نه در مهدکودک، از ۳ سالگی کلاس قرآن ثبتنامش کردم و به لطف خدا حافظ جزء ۳۰ و چند سوره دیگر شد و از زمانی که با قرآن مآنوس شد بیشتر وقت خود را در مسجد میگذراند و خود را وقف خدا و اهل بیت کرد. خادم امام حسین علیه السلام بود و من هم همیشه در کنارش در فعالیتهای مذهبیاش در مسجد و هیئت بودم.
سوال: در اعلامیهاش کربلایی نوشتید کی کربلا رفتند؟
اربعین سال گذشته اصرار بر سفر کربلا داشت قسمت نشد ما همراهش باشیم، اما چون خیلی دوست داشت این سفر را برود اجازه دادیم تنها به دیدار امام حسین علیه سلام برود.
شهید سلیمانی الگوی ایلیا بود
سوال: با وجود اینکه ۱۶ سال بیشتر نداشت چطور گذاشتید سفر خارج از کشور برود؟
ایلیا کم سن و سال بود، اما اندازه یک مرد بزرگ فکر میکرد، هیچ وقت کار بدون فکر انجام نداد، الگوی او همیشه سردار سلیمانی بود و خیلی دوست داشت شبیه ایشان باشد.
عکس شهید سلیمانی را در اتاقش داشت، عکس همه شهدا را روی جانمازهایش داشت، تفریحش گلزار شهدا بود و دوشنبه و چهارشنبه هر هفته گلزار شهدا بود گاهی شنبه هم به گلزار میرفت به او میگفتم «ایلیا شنبه دیگه نرو، اما میگفت مادر توفیق میخواهد که هر روز در گلزار شهدا باشی.»
نمازش را همیشه اول وقت میخواند، قبل از اینکه اذان بگویند وضو میگرفت و برای نماز آماده میشد با وجود اینکه باید به مدرسه میرفت نماز صبحش قضا نمیشد و ساعتش را به وقت نماز تنظیم میکرد. حدیث کسا را هر روز ظهر از طریق تلوزیون گوش میداد، اوقات فراقتش را با قرآن سپری میکرد و حافظه قویی داشت حدیث کسا، زیارت عاشورا و سورههای قرآن را حفظ بود و مدام مرور میکرد.
سوال: خودتان را معرفی کنید و از ویژگیهای شهید ایلیا برایمان بگویید
پدر شهید:
مصیب علیخانی و کارمند بانک پدر شهید ایلیا علیخانی هستم، همسرم بدون وضو به بچهها شیر نمیداد، جوری تربیت شد که اخلاقش زبانزد فامیل بود.
ایلیا شهادتش را از امام حسین علیهالسلام گرفت
ایلیا در اولین و آخرین سفر خود به کربلا آرزوی قلبیاش که شهادت بود را از امام حسین علیهالسلام خواست، وقتی از سفر کربلا برگشت از او پرسیدم که: «بابا برای ماهم دعا کردی؟ گفت بله، گفتم برای خودت چی دعا کردی؟ آن لحظه چیزی نگفت، اما بعد به مادرش گفته بود از امام حسین خواستم که شهید بشم»
سن ۱۶ سالگی سنی است که ممکن است بقیه تصور کنند ایشان از بقیه خط گرفته یا ما او را وادار کردیم اینگونه زندگی کند، اما سبک زندگی ایلیا با سبک زندگی نوجوانان ۱۶ ساله فرق داشت، پسرم یک رکعت نماز یا یک روز روزه قضا نداشت. من یک بار برای نماز یا انجام امور دینی به او اجبار نکردم خودش این مسیر را انتخاب کرد و این تربیت مادرش بود که موثر شد اعتقادات ایلیا از من قویتر بود و من در بسیاری مواقع از او درس میگرفتم.
سوال: در مورد درسش بگویید. کلاس چندم بود و در چه درشتهای تحصیل میکرد؟
ایلیا کلاس دوازدهم رشته ریاضی فیزیک بود و داشت برای کنکور آماده میشد. در رشته نیروی هوایی ارتش هم آزمون داد و در رشته خلبان جنگنده قبول شد.
مادر شهید:
ذهن قویی داشت و نمراتش همه بالای ۱۹ بود برای انتخاب رشته از ما مشورت میگرفت که خلبانی را بخواند یا کنکور دیگری شرکت کند، خودش با عشق درس میخواند و ما برای درس به او سخت نمیگرفتیم حتی گاهی بخاطر درس خواندن زیاد به او تذکر میدادم تا کمی از اتاق بیرون بیاید که هم خودش استراحت کند و هم من پسرم را بیشتر ببینم.
سوال: از خلوتهای پدر و پسری برایمان بگویید.
ایلیا بچه ساکت و محجوبی بود و انقدر محجوب بود که هیچ وقت مثل بقیه هم سنهایش نگفت من فلان وسیله یا فلان لباس را میخواهم، هیچ وقت مثل بقیه بچهها تفریح الکی که بخواهد در پارک و خیابان باشد نداشت فقط با دوستانش به گلزار شهدا میرفت. همیشه حواسش به درس و امتحاناتش بود همان پنجشنبه هم که میخواست به پایگاه بسیج برود به او گفتم: «شنبه امتحان داری حواست هست؟ گفت بله فوتآبم خواندم که میخواهم بروم.» هیچ وقت به او نگفتم نرو یا نکن هر وقت چیزی را انتخاب میکرد به انتخابش احترام میگذاشتم از این جهت که میدانستم در موردش فکر کرده است.
آن روز فقط به او گفتم مواظب خودت باش، که در پاسخ گفت: «بابا الان دیگه نگو مواظب خودت باش الان دیگه کار به جایی رسیده که مسجد و قرآن آتش میزنند و به هم وطنانمان آسیب میزنند و فعلا باید برویم و کمک کنیم اگه من و بقیه نرویم کی میخواهد کمک کند؟»
مادر شهید:
ایلیا لباس بسیج را با عشق میپوشید، میگفت: «مامان نمیدونی وقتی با این لباس میرم بیرون چه حسی داره» به زور یا سفارش ما نپوشیده بود.
سوال: ایلیا از چند سالگی بسیجی شده بود؟
پدر شهید:
من حدود ۲۲ سال پیش زمانی که مجرد بودم برای شغلم به جزیره کیش رفتم آنجا کارمند بانک بودم و همانجا ازدواج کردم، اصلیت همسرم به استان خوزستان برمیگردد و خودم بچه فرادنبه هستم. ایلیا فعالیتهایش را از همان سن خردسالی در جزیره کیش شروع کرد و ۲ سال اخیر که در اصفهان ساکن شدیم به طور رسمی وارد بسیج شد و سازمان دهی شده فعالیت میکرد.
سوال: دلتنگی سخته، الان چند روزه که صدای ایلیا را نمیشنوید با دلتنگی چه میکنید؟
مادر شهید:
امشب ۶ شب است که من صدای ایلیا را نشنیدم، ایلیا بچه خانه بود اهل بیرون رفتن نبود، همش کنار من و هم صحبتم بود، دارم از دلتنگی خفه میشوم! شهادتش مبارکش باشد، هدیه خدا بود حرفی در این خصوص ندارم فقط نمیدانم با دلتنگی چطور کنار بیایم. ایلیا یک بار اخم نکرد و یک بار چیزی از ما نخواست، من خودم برایش خرید میکردم و هرچه برایش میخریدم قبول میکرد و ایراد نمیگرفت حتی میگفت چرا خریدی من داشتم. اصلا دل بسته دنیا نبود.
پدر شهید:
ایلیا برای من هم پسر و هم دوست بود و رابطه دوستیمان بیشتر از پدر و فرزندی بود. انقدر این بچه با محبت بود که هیچ وقت نمیخواست کسی از او ناراحت باشد و اگر میدید من با کسی تندی میکنم تذکر میداد که «پدر اینجوری صحبت نکن ناراحت میشه»
سوال: از آخرین روزی بگویید که باهم خداحافظی کردید، ایلیا رفت بیرون و دیگر بازنگشت...
پدر شهید:
پنجشنبه ۱۸ دی مراسم سالگردی در فرادنبه داشتیم، ساعت حدود ۲:۳۰-۳ عصر بود به من زنگ زد اجازه گرفت گفت: «بابا میخواهیم با بچههای پایگاه برویم بیرون، گفتم بابا صبر نمیکنی ما بیاییم؟ گفت نه بابا دیرم میشود من باید زودتر بروم، گفتم شنبه امتحان داری مشکلی پیش نیاید؟ گفت نه کامل خواندم خاطرت جمع.»
مادر شهید:
ایلیا پشت تلفن گفت: «میروم و ۳-۴ ساعته برمیگردم، جمعه مجدد درس میخوانم برای امتحان شنبه» اما دیگر برنگشت.
پدر شهید:
همیشه قبل از کاری که میخواست انجام بدهد میپرسید بابا شما راضی هستی که من بروم؟ یک شب با دوستش رفته بود موتورشان پنچر شده بود آمد گفت: فکر کنم شما ناراضی نبودی که موتور پنچر شد، رضایت ما برایش در هر کاری مهم بود.
پنجشنبه شب ما برگشتیم خانه، طبق روال همیشه بعد از ۳ ساعت دیگر باید بازمیگشت، ولی خبری نبود، با ایلیا تماس گرفتم اما گوشی خاموش بود، با این فکر که عمدا خاموش کردند تا تمرکز داشته باشند خودم را آرام نگهداشتم، زمان گذشت، نصف شب شد در صورتی که باید تا ۱۱ شب برمیگشت، اما خبری از او نبود و گوشی هم خاموش بود. آن شب تا ساعت ۵:۳۰ صبح با شمارهاش تماس میگرفتم، اما آن شب دقیقا همان شبی بود که در میدان فردوسی درگیری پیش آمده بود و خطوط ارتباطی قطع شده بود که همین باعث دلداری ما شده بود که بخاطر اختلال نمیتوانیم زنگ بزنیم و بخاطر شلوغیها نتوانسته به خانه بیاید.
از عصر پنجشنبه تا ظهر جمعه از ایلیا خبر نداشتیم
صبح شد و نیامد، اضطراب ما بیشترشد، با مادرش رفتیم دنبالش از چند پایگاه پیگیری کردیم، اما انگار نمیخواستند به ما حقیقت را بگویند و میگفتند بچههایی که دیشب شیفت بودند در حال استراحت هستند و اینجا نیستند پیگیری میکنیم و اطلاع میدهیم.
تا ظهر روز جمعه منتظر خبر بودیم، وقتی خبری از او نشد مجدد به پایگاه رفتیم، از شدت ناراحتی عصبی شده بودم و از بچههای پایگاه پرسیدم چرا جواب درستی نمیدهید؟ تا اینکه یکی از نیروهای سپاه که در محل حضور داشت گفت: «دیشب جمعیت زیادی از اشرار در میدان بودند و بچههای بسیجی را غافلگیر کردند و از پشت به آنها حمله کردند تعداد زیادی شهید و مجروح داشتیم که ایلیا هم یکی از شهدا بود. »
تا اینکه بعد از چند روز پیکر را تحویل گرفتیم و دوشنبه شهدا در اصفهان تشییع شدند و سهشنبه در بروجن تشییع دومی داشتیم و عصر سهشنبه در فرادنبه به خاک سپرده شد.
سوال: از لحظهای که خبر شهادت را شنیدید بگویید.
پدر شهید:
آقایی که این توضیحات را داد با این ادبیات شروع کرد که خداوند صبر بدهد و من اصلا متوجه نمیشدم اصلا نمیخواستم واقعیت را قبول کنم و اصلا نمیخواستم همچین خبری را بشنوم خیلی برایم سخت بود شنیدن این جملات. اما بعد از شهادت وقتی با دوستانش صحبت کردم آرام شدم ظاهرا شهادت آرزوی ایلیا بوده و ما بیخبر بودیم.
مادر شهید:
یکی از دوستانش که مجروح شده بود در بیمارستان میگفت: «ایلیا بین نماز مغرب و عشا گفت بیایید عکس بگیریم، بعد از عکس دسته جمعی گفت بیایید تکی هم بگیریم شاید شهید شدیم، من گفتم بیا فیلم بگیریم ایلیا گفت: نه فیلم ریا میشود فقط یه عکس ازم بگیرید.» که هنوز آن عکس به دلیل قطعی اینترنت به دست ما نرسیده است.
پدر شهید:
ایلیا برای نگرانی مردم به میدان رفت همیشه میگفت مردم از اینکه بازار را باز کنند میترسند همه باید کمک کنند تا این آرامش به شهر بازگردد و همین دلسوزیها با وجود همه خطرات باعث شهادتش شد.
سوال: پسرتان با چاقو به شهادت رسید؟
پدر شهید:
بله، به روایت دوستش تعداد اشرار زیاد بوده و بسیجیها با نیروهای سپاه برای گشت به میدان رفته بودند، اما تروریستها بین آنها فاصله انداختند و بسیجیها را محاصره کردند و از پشت سر گرفته و چاقو به گردنشان زده بودند و چند نفر را با زدن شاهرگ به شهادت رساندند.
سوال: مادر شما زمانی که روایت شهادت پسرتان را شنیدید چگونه تحمل کردید؟
من اصلا باور نمیکردم اصلا برایم سخت بود زندگی بدون ایلیا را تصور کنم این شبها وقتی از منزل خارج میشد برایش آیتالکرسی میخواندم و زمانی که برمیگشت خدا را شکر میکردم که امشب هم سالم برگشته و نفس راحتی میکشیدم بخاطر همین اصلا باور نمیکردم و هنوز هم نتوانستم بپذیرم.
هنوز بوی ایلیا را احساس میکنم
بعد از شهادتش، شب آخری که توانستم ایلیا را ببینم، بغلش کردم و برایش لالایی خواندم و هنوز بوی صورتش روی بدنم هست و هنوز بوی ایلیا را احساس میکنم، اما تقدیم امام حسین و حضرت عباساش کردم. همیشه از حضرت زهرا سلام الله میخواستم بچههایم عاقبت بخیر شوند و همیشه میگفتم من خودم را وقفشان میکنم شما از آنها مواظبت کنید و به سمت راه راست هدایتشان کنید که الحمدالله عاقبت بخیر شد.
سوال: از سایر اتفاقاتی که آن شب افتاد و خشونت تروریستها با جوانان ایران چیزی شنیدید؟
پدرشهید:
بله، روایتی از دوستان مجروح پسرم شنیدم، بچههای بسیجی اسلحه و هدف کشتار نداشتند و فقط قرار بود در میدان حضور داشته باشند، اما وحوش به آنها حمله کردند و حرکت و صدای عادی نداشتند. یکی دوتا از نیروهای سپاه را زنده زنده به آتش کشیدند، آنها در آتش میسوختند و فریاد میزدند و تروریستها نمیگذاشتند کسی به آنها کمک کنند. دختران با لباسهای پسرانه آمده بودند و با پسران همکاری میکردند.
دوتن از بسیجیها را قبل از شهادت عریان کردند، به درخت بستند و با چاقو آنها را سلاخی کردند و از این عملیات وحشیگرانه خود فیلم گرفتند. راوی این داستان میگفت:«ای کاش من هم شهید میشدم که این صحنهها را نبینم و نخواهم برای کسی بازگو کنم من دیدم به هم رزمانم چه اهانتهایی شد ولی نتوانستم به آنها کمک کنم.»
مطمئنا این افراد هم میهنان ما نیستند چراکه ما اگر بخواهیم یک مرغ را سر ببریم اول به او آب میدهیم و بسم الله میگوییم و نمیتوانیم یک انسان را به این شکل به شهادت برسانیم و نمیدانم این چه کینهای است که سبب بروز این رفتارها شد.
سوال: به پیکر شهید شما هم تعرض شد؟
نه اینها گروه آخر بودند و شهید ما فقط یک چاقو به گردنش اصابت کرد، بعد از آن خواستند پیکر را بکشند روی زمین که پیراهن شهید پاره شده و بعد از آن مردم رسیدند، شهروندی میگفت وقتی رسیده بود بالای سرش زنده بوده و اسمش را هم گفته، اما بعد بخاطر خونریزی شدید به شهادت رسید.
سوال: فرض کنید این فیلم را قاتل پسرتان میبیند خطاب به او چه میگویید؟
مادر شهید:
از او میپرسم برای چه این کار را کردند؟ چه میخواستند؟ قد و قامت این جوانان را ندیدند؟ این بچهها چه کار اشتباهی کرده بودند چطور دلتان آمد به این نوجوانان چاقو بزنید؟ از خدا میخواهم یک جایی یکی از اینها را گیر بیاورم تا خودم با او تسویه حساب کنم.
سوال: اگر این فیلم را رهبر معظم انقلاب ببینند چه به ایشان میگویید؟
ایلیا راهش امام حسینی بود و تقدیم به رهبرمان شد و از ایشان میخواهم هوای بچههای هم سن و هم مسیر ایلیا را داشته باشند.
سوال: جملهتان به مردم چیست؟
صفشان را تروریستها جدا کنند، در مساجد حضور داشته باشند و راه ایلیا را ادامه دهند ایلیا مکبر بود و صدای خوبی داشت، خیلی دوست داشتم قاری ممتاز بشود، اما عمرش کفاف نداد جوانان این مسیر را ادامه دهند.
سوال: خواسته شما از مسئولان چیست؟
امثال ما از گرانی و سختیها اذیت میشوند، اما صدایشان درنمیآید و امثال ایلیا را به میدان برای دفاع از کشور میفرستیم و انتظار داریم مسئولان هم به این مردم کمک کنند تا نگرانی و استرس افزایش قیمتها را نداشته باشند، مردم ایران مردم جمهوری اسلامی هستند و این مردم نباید اینگونه زندگی کنند. منی که داغ فرزند دیدم و بچهام را تقدیم کردم از مسئولان خواهش میکنم زودتر اوضاع کشور را سامان دهند تا یک مادر دیگر مانند من داغ دیده نشود، امیدوارم انتقام ایلیا سخت گرفته شود تا مرحمی روی دل ما باشد.
سوال: بعد از مراسم وقتی به منزل برگشتید جای خالی ایلیا را در خانه میبینید، بنظرتان وطن انقدر ارزش داشت که شما با این صحنه مواجهه شوید؟
بله، من و پدرش وابستگی شدیدی به ایلیا داشتیم، هر کاری داشتند باهم انجام میدادند، اما وقتی دیدم چند مادر در تشییع پسرم گفتند:« بچه من بخاطر ایلیا میخواهد بسیجی شود، یا بچه من بخاطر ایلیا میخواهد چادری شود،» به ذهنم رسید که حرف حاج قاسم که گفته بود شهادتت باید جوری باشد که بعد از شهادت هم هدایت کننده باشی، محقق شده و ایلیا بعد از شهادتش باعث هدایت نوجوانان شده، مرحمی در دلم گذاشته شد و قلبا خوشحال میشوم.
سوال: پدر، سخن شما در خطاب به ضارب فرزندتان چیست؟
این افراد که به بچههای ما حمله کردند قطعا ایرانی نبودند و روی داعش را سفید کردند، ایلیای ورزشکار و حافظ قرآن با عشق و به انتخاب خودش این مسیر را رفت و برای من مثال میزد و میگفت: «اگر دیر بجنبیم ایران شبیه به سوریه میشود و جان همین دختر و پسری هم که برای اعتراض به خیابان آمده به خطر میافتد.»
هیچ نیرویی از بیرون برای کمک به کشور نخواهد آمد
مملکت ما مملکتی است که خونهای زیادی برای نگهداری آن ریخته شده است و حالا یک سری از افراد فریب خوردهاند و تصور میکنند کسی قرار است از خارج از کشور به کمک آنها بیاید در صورتی که همچین چیزی در تاریخ ثبت نشده و در هیچ کشوری نیروی بیرونی برای کمک به کشوری وارد نشده بلکه نیروی بیرونی فقط برای غارت به کشور دیگر وارد میشود که امیدوارم این مطلب را مردم نیز متوجه شوند و درک کنند که هیچ کس به اندازه یک ایرانی دلسوزی برای ایران ندارد.
مردم باید دقت کنند که باید دست به دست هم بدهیم برای آبادانی کشور نه اینکه با این موج و جو همراه شوند چراکه با این روش چیزی درست نمیشود و راه درست کردن ایران با وارد کردن خسارت به اماکن عمومی و مذهبی نیست، تروریستها کتابخانهای را در بروجن به آتش کشیدند که دارای کتب نفیس و با قدمت بود و این حرکت تنها یک پیام دارند که این افراد به دنبال نابودی فرهنگ و هویت ما هستند.
سوال: این مفاتیح و قرآن روی میز وسایل ایلیا هستند در موردشان توضیح دهید.
مادر شهید:
ایلیا خیلی کتاب قرآن دوست داشت و میخواست قرآن را در هر سایزی داشته باشد همه را روی میزاش گذاشته بود و بین کارهایش و معمولا بعد از نماز ظهر آنها را تلاوت میکرد دقت داشت که همه قرآنهایش را باز کند و بخواند.
پسرم چله دعای عهد میگرفت و توضیحاش این بود که« چله دعای عهد برمیدارم تا زودتر امام زمانم را ببینم» و الان که میبینم به خواستهاش رسیده و امام زمانش را دید خوشحالم.
سوال: فکر میکردید روزی مادر شهید بشوید؟
سالها پیش دوستانم به شوخی این لفظ را به کار میبردند، همیشه هم از خدا میخواستم که فرزندانم عاقبت بخیر شوند و امروز ایلیا سرافرازم کرد.
سوال: برادر و خواهر ایلیا چگونه این درد را تحمل کردند؟
همان شبی که ایلیا به خانه نیامد بچهها از تماسهای ما یک چیزهایی را مطلع شده بودند و امیرمهدی ۲ ساعتی را در اتاق ایلیا با صدای بلند گریه میکرد و بعد که ما نتوانستیم اسم ایلیا را در بین شهدا پیدا کنیم امیدوار شد که برادرش زنده است و به خانه برمیگردد آرام گرفت.
امیرمهدی هرشب با ایلیا میخوابید
بعد از اینکه خبر شهادت را دریافت کردیم مجدد به اتاق ایلیا رفت و بلند بلند گریه کرد و ظاهرا این چند روز با این درد کنار آمده و در جواب شوخیهای خاله و اقوام میگوید: برادر شهید این کارها را نمیکند البته که الان از فضاهایی که ایلیا آنجا بوده دور است و کمتر بهانهگیری میکند.
رابطه بچهها با هم خیلی خوب بود، در حدی که همیشه با ایلیا میخوابید و حتی پنجشنبه نمیخوابید تا ایلیا بیاید. ایلیا همه کارهای خانه را انجام میداد و قرار بود آن شب برگردد و کارهای پرینتی برای خواهرش انجام دهد.
پدر شهید: حرف پایانی:
از پسرم میخواهم که مرا شفاعت کند، این پسر صاف و بیگناه بود امیدوارم خون این جوانان که به ناحق ریخته شد سبب بیدار شدن ملت شود و بدانند که ریختن خون هم میهن نمیتواند چیزی را درست کند.
مادر شهید:
دوست دارم ایلیاهای بیشتری تربیت شوند، مملکت ما حیف است ایلیا برای وطن رفت و سوالاتش در مورد دغدغه معیشتی مردم بود که امیدوارم این اوضاع زودتر سامان بگیرد تا روح ایلیا هم آرامش پیدا کند.